بايرن - اوتمار

سرمربي تيم فوتبال بايرن مونيخ به سباستين دايسلر پيشنهاد كرد كه به عنوان مربي در اين تيم به فعاليت بپردازد.

اوتمار هيتسفلد كه از خداحافظي دايسلر 26 ساله در خلال فصل جاري ناراحت است، ‌از وي خواست تا به عنوان مربي با تيم جوانان باشگاه همكاري كند.
هيتسفلد گفتدر باشگاه تيم هاي جوانان متعددي داريم كه دايسلر مي تواند با يكي از آنها كار كند.
وي افزود: به اين شكل او ارتباطش را با فوتبال نگه مي دارد و مي تواند براي اين ورزش كار كند
سباستين دايسلر، كه از دوران جواني همواره با مصدوميت هاي بيشماري روبرو بود، ‌در خلال فصل جاري ترجيح داد كه با عالم بازيگري وداع گويد.

 

باشگاه فوتبال وردربرمن آلمان به شدت اجازه دادن به "ميروسلاو كلوزه" براي پيوستن به بايرن مونيخ در فصل آينده را تكذيب كرد.

 "كلاوس آلوفس" مدير ورزشي باشگاه وردربرمن گفتقطعا پس از پايان فصل جاري كلوزه را براي رفتن به يك باشگاه ديگر در آلمان ترخيص نخواهيم كرد

كلوزه ‪ ۲۸‬ساله، بهترين گلزن رقابت‌هاي جام جهاني در سال گذشته، مدت‌ها مورد توجه باشگاه بايرن بود اما روزنامه "سوددويچه زيتونگ" به نقل از يك منبع موثق نوشت اين قرارداد نهايي شده است.

مسئولان باشگاه وردربرمن بارها تاكيد كرده‌اند كه فقط بعد از پايان قرارداد كلوزه در سال ‪ ،۲۰۰۸‬وي مي‌تواند به بايرن ملحق شود اما طبق نوشته روزنامه مذكور، پيشنهاد ‪ ۱۵‬ميليون يورويي بايرن مشكل را حل كرده است.

كلوزه در هفته گذشته به خاطر ملاقات با مديران باشگاه بايرن در هتل هانوفر، دچار دردسر و مجبور به عذرخواهي شد.

اتحاديه فوتبال آلمان هم تحقيقات خود را در مورد اين ديدار و نقض قوانين ليگ توسط بايرن مونيخ كه در مكان چهارم جدول بوندسليگا قرار دارد و شانس دفاع از قهرماني را از دست داده است، آغاز كرد.

 

 

خجسته باد نام خداوند، نيکوترين آفريدگاران

که تو را آفريد.

از تو در شگفت هم نمي توانم بود

که ديدن بزرگيت را، چشم کوچک من بسنده نيست:

مور، چه مي داند که بر ديواره ي اهرام مي گذرد

يا بر خشتي خام.

تو، آن بلندترين هرمي که فرعونِ تخيّل مي تواند ساخت

و من، آن کوچکترين مور، که بلنداي تو را در چشم نمي تواند داشت

***

پايي را به فراغت بر مريّخ، هِشته اي

و زلالِ چشمان را با خون آفتاب، آغشته

ستارگان را با سرانگشتان، از سرِ طيبَت، مي شکني

و در جيب جبريل مي نهي

و يا به فرشتگان ديگر مي دهي

به همان آسودگي که نان توشه ي جوين افطار را به سحر مي شکستي

يا، در آوردگاه،

به شکستن بندگان بت، کمر مي بستي

***

چگونه اين چنين که بلند بر زَبَرِ ما سوا ايستاده اي

در کنار تنور پيرزني جاي مي گيري،

و زير مهميز کودکانه بچّگکان يتيم،

و در بازارِ تنگِ کوفه...؟

***

پيش از تو، هيچ اقيانوس را نمي شناختم

که عمود بر زمين بايستد...

پيش از تو، هيچ خدايي را نديده بودم

که پاي افزاري وصله دار به پا کند،

و مَشکي کهنه بر دوش کشد

و بردگان را برادر باشد.

آه اي خداي نيمه شبهاي کوفه ي تنگ.

اي روشن ِ خدا

در شبهاي پيوسته ي تاريخ

اي روح ليلة القدر

حتّي اذا مَطلعِ الفجر

اگر تو نه از خدايي

چرا نسل خدايي حجاز «فيصله» يافته است...؟

نه، بذرِ تو، از تبار مغيلان نيست...

***

خدا را، اگر از شمشيرت هنوز خون منافق مي چکد،

با گريه ي يتيمکان کوفه، همنوا مباش!

شگرفيِ تو، عقل را ديوانه مي کند

و منطق را به خود سوزي وا مي دارد

***

خِرَد به قبضه ي شمشيرت بوسه مي زند

و دل در سرشک تو، زنگارِ خويش، مي شويد

اما:

چون از اين آميزه ي خون و اشک

جامي به هر سياه مست دهند،

قالب تهي خواهد کرد.

***

شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد

و توفان، از خشم تو، خروش را.

کلام تو، گياه را بارور مي کند

و از نـَفـَست گل مي رويد

چاه، از آن زمان که تو در آن گريستي، جوشان است.

سحر از سپيده ي چشمان تو، مي شکوفد

و شب در سياهيِ آن، به نماز مي ايستد.

هيچ ستاره نيست که وامدارِ نگاه تو نيست

لبخند تو، اجازه ي زندگي است

هيچ شکوفه نيست کز تبار گلخند تو نيست

***

زمان، در خشم تو، از بيم سِترون مي شود

شمشيرت به قاطعيّتِ «سِجيّل» مي شکافد

و به رواني خون، از رگها مي گذرد

و به رسايي شعر، در مغز مي نشيند

و چون فرود آيد، جز با جان بر نخواهد خاست

***

چشمي که تو را ديده است، چشم خداست.

اي ديدني تر

گيرم به چشمخانه ي عَمّار

يا در کاسه ي سر بوذر

***

هلا، اي رهگذاران دارالخلافه!

اي خرما فروشان کوفه!

اي ساربانان ساده ي روستا!

تمام بصيرتم برخي چشم شمايان باد

اگر به نيمروز، چون از کوچه هاي کوفه مي گذشته ايد:

از ديدگان، معبري براي علي ساخته باشيد

گيرم، که هيچ او را نشناخته باشيد.

***

چگونه شمشيري زهراگين

پيشاني بلند تو، اين کتاب خداوند را، از هم مي گشايد

چگونه مي توان به شمشيري، دريايي را شکافت!

***

به پاي تو مي گريم

با اندوهي، والاتر از غمگزايي عشق

و ديرينگي غم

براي تو با چشمِ همه ي محرومان مي گريم

با چشماني: يتيم ِ نديدنت

گريه ام، شعر شبانه ي غم توست...

***

هنگام که به همراه آفتاب

به خانه ي يتيمکان بيوه زني تابيدي

وصَولتِ حيدري را

دستمايه ي شادي کودکانه شان کردي

و بر آن شانه، که پيامبر پاي ننهاد

کودکان را نشاندي

و از آن دهان که هَرّاي شير مي خروشيد

کلمات کودکانه تراويد،

آيا تاريخ، به تحيّر، بر دَرِ سراي، خشک و لرزان نمانده بود؟

در اُحُد

که گلبوسه ي زخم ها، تنت را دشتِ شقايق کرده بود،

مگر از کدام باده ي مهر، مست بودي

که با تازيانه ي هشتاد زخم، برخود حدّ زدي؟

***

کدام وامدار تريد؟

دين به تو، يا تو بدان؟

هيچ ديني نيست که وامدار تو نيست

***

دري که به باغ ِ بينش ما گشوده اي

هزار بار خيبري تر است

مرحبا به بازوان انديشه و کردار تو

شعر سپيد من، رو سياه ماند

که در فضاي تو، به بي وزني افتاد

هر چند، کلام از تو وزن مي گيرد

وسعت تو را، چگونه در سخنِ تنگمايه، گنجانم؟

تو را در کدام نقطه بايد بپايان برد؟

تو را که چون معني نقطه مطلقي.

الله اکبر

آيا خدا نيز در تو به شگفتي در نمي نگرد؟

فتبارک الله، تبارک الله

تبارک الله احسن الخالقين

خجسته باد نام خداوند

که نيکوترين آفريدگاران است

و نام تو

که نيکوترين آفريدگاني.

شعر از استاد موسوی گرمارودی

  
نویسنده : حميد ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦