حديث-هفته۲۷ -بر اولی لعنت

تيم فوتبال بايرن مونيخ پس از يك پيروزي دو بر صفر در خانه " شالكه صفر چهار " صدرنشين بوندسليگا، اميد قهرماني خود در ليگ فوتبال آلمان را براي بيست و يكمين بار زنده نگهداشت.

 اين پيروزي ، فاصله بايرن را با صدرنشين بوندسليگا به شش امتياز كاهش داد.

هنوز سه دقيقه ازاين ديدار نگذشته بود كه "روي مك كاي" مهاجم هلندي بايرن نخستين گل مسابقه را با استفاده از پاس " باستيان شوآينزتايگر " به ثمر رساند.

اين يكصدمين گل مك كاي و يكي از ارزشمندترين گلهاي وي براي باشگاهش بود. متعاقبا، صالح حميد زيج هافبك بوسنيايي، با زدن دومين گل يك حاشيه امن براي بايرن ايجاد كرد.

اوتمار هيتسفلد، سرمربي بايرن از نتيجه و عملكرد مردانش بسيار راضي است. او در پايان بازي به خبرنگاران گفتما سزاوار پيروزي بوديم، چرا كه فرصت‌هاي بسياري به وجود آورديم و همچنين در دفاع مستحكم بوديم، اين پيروزي براي آينده به ما اعتماد به نفس داد

روي ماكاي هفتاد و پنج‌امين گلش در بوندس ليگا و صدمين گلش در تمام رقابت‌هاي گروه مونيخي را به ثمر رساند.

اين پيروزي ، بايرن را در مكان چهارم جدول نگهداشت ولي فاصله شالكه صفر چهار را با وردربرمن تيم دوم بوندسليگا به دو امتياز كاهش داد .

برمن در خانه تيم انرژي كوتبوس نتوانست به پيروزي دست يابد و به يك تساوي بدون گل رضايت داد.

نتيجه‌ي ديدارهاي شنبه بوندس ليگا:

بايرن مونيخ - 2 (ماكاي 3، صالح حميدزيچ 78) || شالكه - ۰

مونشن گلادباخ - ۱(اينسوآ 89) || اينتراخت فرانكفورت - ۱ (كايرگياكوس 11)

انرگي كوبتوس - ۰|| وردبرمن - ۰

ماينس -۱(زيدان 75) || بايرلوركوزن - 3  (باربارز 41 و 44، اشنايدر 52)

نورمبرگ - 2 (گالاسك 4، انگل هارت 60) || هرتابرلين -۱(گيمنس 69)

اشتوتگارت - 3 (استرلر 29 - لاوث، كلادومير داسيلوا 84) || آلمانيا آخن - ۱(سيكونه 50)

 

«بارک الله ابو لؤلؤ»




یکی از راد مردان بزرگ جهان تشیّع، کسی که در اخلاص و محبت نسبت به
امیرالمؤمنین(علیه السلام) سرآمد عصر خود بود؛ کسی که ایرانیان به او افتخار و شیعیان به او مباهات می کنند؛ کسی که با رشادت خود برگی از برگهای تاریخ سرخ و سبز شیعه را به خود اختصاص دادو موجب شد تا در کنار نهمین برگ از نهال نورسته ربیع الاول سیب سرخ شادی جلوه ای دیگر نماید.

او که احیاگر غدیر ثانی و فطر دوم بود؛ او که با شجاعت خود باعث شد که از دل کوههای سهمگین غم و اندوه و مظلومیت موجی از اشک و شادی در چشمان دریایی ولی الله الاعظم به تلاطم درآید و لبان شیرین گفتار مولای متقیان بسان گلهای زیبای ماه ربیع بشکفد و این جمله گوهر بار به گوش شیفتگان مکتب علوی برسد که: « ای کاش حضرت فاطمه زهراء(سلام الله علیها) زنده بود و این خبر را میشنید. »

اویی که غنچه لبخند را در بهشت بر لبان یاس کبود احمدی رویاند و « فرحة الزّهراء » را آفرید؛ آری این بزرگ مرد کسی نبود جز « فیروز پسر ذکوان » که مردم لقب بابا شجاع الدین را برای او برگزیدند و اعراب کنیة «ابـــو لـــؤلـــؤ»به وی دادند. او از اهالی نهاوند ایران یا به قولی از اهالی کاشان بود.

بعد از اینکه مسلمانان به ایران حمله کردند،عدّه زیادی از ایرانیان را اسیر نموده و اموال آنها را غارت کردند.اسرای ایرانی که در بین آنها «ابـــو لـــؤلـــؤ» نیز بود را با وضع بسیار بدی به مدینه وارد کردند و در بازار مدینه به معرض فروش گذاشتند.حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) که همواره یاور مظلومان بودند؛ در این ماجرا ظلمتهای بسیاری را از آنها دفع کرده و از ایشان دلجوئی نمودند و تعداد زیادی از آنان را آزاد کردند. ایرانیان که حمایتها و توجهات آن حضرت را دیدند محب و اخلاص و ارادت بسیاری نسبت به آنحضرت پیدا کردند و همواره آن بزرگوار را پشتیبان و حامی ستمدیدگان می دانستند. به علاوه سلمان فارسی که از یاران صدیق پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) و همزبان با آنها بود،فرمایشات پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) در مورد جانشینی بلافصل امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) و شجاعتها و فضیلتهای آن حضرت را به گوش آنها رسانیده بود،به همین دلیل اکثر ایشان از ارادتمندان آن حضرت بودند.

مغیرة بن شعبه از دوستان نزدیک عمر(لعنة الله علیه) بود که وی حکمرانی بین النهرین را به او داده بود، در بین اسرای ایرانی «ابـــو لـــؤلـــؤ» را انتخاب کرده و خریداری نمود و با خود به بین النهرین برد و بدین ترتیب بود که « ابولؤلؤ » در خانه مغیره به خدمت وادار شد. « ابولؤلؤ » در ضمن رسیدگی به کارهای خانه باید کارهای نجاری و آهنگری را نیز انجام می داد، لذا مغیرة بن شعبه فهمید که غلامش صنعتگر ماهری است.طمع سراسر وجود او را فراگرفت،لذا به «ابـــو لـــؤلـــؤ» گفت: « در اوقاتی که مشغول به خدمت خانه نیستی به صنعتگری مشغول باش و باید هر ماه یکصد درهم نقره به من بدهی »

« ابولؤلؤ » از این حرف بسیار رنجیده شد،چرا که این مبلغ بسیار زیاد بود و به هیچ وجه قدرت پرداخت آن را نداشت.وقتی مغیره از بین النهرین به مدینه آمد تا گزارش حوزۀ حکمرانی خود را به عمر(لعنة الله علیه) دهد، غلامش « ابولؤلؤ » را نیز با خود به مدینه آورد.

«ابـــو لـــؤلـــؤ» که محبت خاصی نسبت به پیامبر و اهل بیت گرامی او داشت و از دیر زمان جریان شوم سقیفه و غصب خلافت مولایش حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) و سوزاندن در خانه وحی و جسارت به ساحت مقدس بانوی عالمیان و غصب فدک همچون بغضی گلوی او را می فشرد،تاب تحمّل ظلم ها و ستم های بیشمار خلفای غاصب را نمی آورد و همواره در پی فرصتی مناسب بود تا اینکه روزی نزد عمر(لعنة الله علیه) رفت تا بی لیاقتی و ظلم او را بر خود عمر(لعنة الله علیه) و اطرافیانش ثابت کند.لذا از مغیره شکایت کرد و از او خواست که به مغیره ظالم بگوید که یا او را از کار صنعتی در مواقع بیکاری معاف کند و یا آنکه هر ماه مطالبه یکصد درهم نقره نکند و یا آنکه به ماهی ده درهم اکتفا کند و یا حداقل هر مبلغی که او می دهد بابت خریدش محسوب گردد.عمر(لعنة الله علیه) که دوستی دیرینه ای با مغیره داشت،گفت من نمی توانم او را مجبور به قبول درخواستهای تو کنم.از من کاری ساخته نیست. در نهایت عمر(لعنة الله علیه) به نفع مغیره قضاوت کرد در حالیکه باید به گونه ای حکم میکرد که غلام مورد ظلم واقع نشود. «ابـــو لـــؤلـــؤ» که مرد شجاع و بی باکی بود وقتی چنین جوابی را از عمر(لعنة الله علیه) شنید گفت: ای عمر! جوابی که تو به من دادی طرفداری از ظلم و ستم است.تو که ادعای خلافت می کنی اول باید تحقیق نمایی که آیا من می توانم ماهی یکصد درهم نقره از مزد کار خویش بپردازم یا نه؟ عمر(لعنة الله علیه) که بی دقتی او در صدور حکم بر همگان معلوم شده بود،برای اینکه چیزی گفته باشد گفت: معلوم است که مردی مثل تو که هم نجار و هم آهنگر و نقاش است و هم در ساختن آسیاب بادی استاد ماهری است ارزش کارش زیاد است.

و اینچنین روشن شد کسی که ادعای خلافت بر مسلمین را دارد حتی نمی تواند به شکایت یک غلام رسیدگی نماید و حق او را بگیرد و ظالمانه به نفع صاحب او حکم میکند.

سپس عمر(لعنة الله علیه) از «ابـــو لـــؤلـــؤ» پرسید که آیا حاضر هستی که در مدینه یا مکه یک آسیاب بادی که صنعت فارس است بسازی تا اینکه گندم ها و جوهای بیت المال را آرد کند؟

«ابـــو لـــؤلـــؤ» با حالتی شجاعانه و تهدیدآمیز گفت: « ای عمر! من برای تو یک آسیاب بادی خواهم ساخت که اسمش شرق و غرب عالم را فراگیرد و تا آخرین روز دنیا گندم ها را آرد کند.» و با عصبانیت از خانه عمر(لعنة الله علیه) خارج شد.عمر(لعنة الله علیه) وقتی که این سخنان را شنید گفت: این غلام مرا تهدید می نماید.اطرافیان گفتند تو امیر هستی و او غلامی بیش نیست،هیچگاه جرأت چنین کاری را نخواهد داشت.

از قضا در همان ایام در سه شب متوالی عمر(لعنة الله علیه) در خواب دید که یک خروس جنگی وحشت آوری به او حمله ور گردیده و با منقار خود آنقدر به صورتش زد که خون جاری شد.هر شب که این خواب را میدید وحشت زده تر میشد و میگفت که من از این خواب استنباط میکنم که مرگم نزدیک شده است.

از سوی دیگر «ابـــو لـــؤلـــؤ» که از دوستداران خاندان نبوت و از شیعیان مخلص بود.از اینکه میدید اینچنین شخص ظالمی مسند خلافت پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله وسلم) را غصب کرده است و جانشین رسولخدا(صلی الله علیه و آله وسلم) را خانه نشین کرده و حق هر مظلومی را پایمال می کند ساکت ننشست و دست به کار شد.با مهارتی که در صنعتگری و آهنگری داشت،قمه ای درست کرد که دو سر داشت.هر طرف آن نیم متر طول و چهار انگشت عرض داشت.روزی آن را به هرمزان غلام آزاد شدۀ امیرالمؤمنین(علیه السلام) و برادر حضرت شهربانو همسر امام حسین(علیه السلام) داد.هرمزان گفت: هرکس را با این قمه بزنی خواهد مرد.

در روایت آمده که «ابـــو لـــؤلـــؤ» نامه ای برای عمر(لعنة الله علیه) نوشت و در آن سؤال کرد که جزای کسی که از مولای خود سرپیچی کند و مِلک او را غصب کند و همسر او را کتک بزند چیست؟ عمر(لعنة الله علیه) در جواب نوشت که: « واجب است او را به قتل برسانید. » و این گونه بود که تا صبح روزی از روزهای دهه اول ماه ربیع الاول ،وقتی عمر(لعنة الله علیه) از خانه خارج شد،«ابـــو لـــؤلـــؤ» با او روبرو شد و به او گفت: چرا از حضرت علی(علیه السلام) سرپیچی کردی و حال آنکه او مولای توبود و سپس ضرباتی با قمه به او وارد ساخت که یکی در کتف و دیگری در خاصره و دیگری به زیر ناف او زده شد که شکم او را پاره کرد و همان هم در نهایت باعث مرگش شد و این استجابت دعای حضرت زهراء(سلام الله علیها) بود که در جریان غصب فدک وقتی عمر(لعنة الله علیه) نامه حضرت زهراء(سلام الله علیها) را پاره کرد، حضرت نفرین کردند که خدا شکمت را پاره کند.
 

             ** هـر کـس ولای مـرتـضـی(ع) دارد بـیایـد**
                                               ** در جمع ما خصم علی(ع) را سَب نماید
**

             ** هـان ای ابـولؤلؤ عجـب اعجاز کردی **
                                               ** تــو عـقــده دل هـای مـا را بـاز کـردی 
**

 

عمر(لعنة الله علیه) در حالیکه دستان خود را باز کرده بود نقش زمین شد و فریاد زد او را بگیرید،مردم هجوم آوردند. «ابـــو لـــؤلـــؤ» هم هرکس را که به عنوان طرفداری از خلیفه غاصب جلو می آمد می زد تا اینکه از بین جمعیت فرار کرد، با سرعت خود را به حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) رسانید.دست حضرت را بوسید و به حضرت مژده داد که چه کرده است.وقتی که حضرت این مژده را شنیدند،اشک شوق از دیدگان مبارکشان جاری گشت و آرزو نمودند که ای کاش حضرت فاطمه(سلام الله علیها) زنده بودند و این خبر را می شنیدند.

سپس حضرت نامه ای را که خطاب به حاکم کاشان نوشته بودند به« ابولؤلؤ » دادند و فرمودند: به بیرون از مدینه برو و هفت سورۀ حمد بخوان تا به هر شهری که میخواهی بروی. «ابـــو لـــؤلـــؤ»  نیز چنین کرد و خود را بر در دروازه کاشان دید.به داخل شهر رفت و نوشته را به حاکم داد.امیر کاشان با دیدن نامه حضرت به آن بسیار احترام کرد و استقبال شایانی از « ابولؤلؤ » به عمل آورد تا حدی که دختر خود را به عقد او درآورد.از آنسو عبیدالله بن عمر پسر عمربن الخطاب(لعنة الله علیه) به دنبال قاتل پدرش بود و چون هر چه گشت نتوانست « ابولؤلؤ » را پیدا کند به سراغ هرمزان رفت و او را کشت و جفیفه که با « ابولؤلؤ » در ارتباط بود و دختر خود «ابـــو لـــؤلـــؤ» را نیز به قتل رسانید، بطوریکه حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) فرمودند: عبیدالله را قصاص خواهم کرد،لذا هنگامی که امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) به خلافت رسیدند عبیدالله از دست آن حضرت گریخت و به نزد معاویه(لعنة الله علیه) رفت و در صفین کشته شد.

از طرف دیگر مردم عمر(لعنة الله علیه) را که نقش زمین شده بود را به خانه رسانیدند و طبیبی برای او حاضر نمودند.طبیب با مشاهده شکم پارۀ او برای اینکه از شدت اطلاع پیدا کند به او گفت: چه نوشیدنی ای را بسیار دوست داری؟ عمر(لعنة الله علیه) گفت: نبیذ(شراب) . طبیب دستور داد نبیذ(شراب) آوردند.او خورد ولی چون به رنگ خون بود،طبیب نتوانست بفهمد که خون از روده های او بیرون میریزد یا شراب.لذا به حرف او اعتنا نکرد و گفت:شیر بیاورید و به او خورانیدند و از روده های او بیرون ریخت.

طبیب گفت:هرکاری که دارد انجام دهد و هر چه دوست دارد بخورد،کتمان نمی کنم که امروز تا غروب زنده بماند.عمر(لعنة الله علیه) پیوسته شراب می خورد و در آخر هم همانطور که همواره در عمر خود آرزو میکرد با شکمی پر از شراب به درک واصل شد.

 

  اللّهم العن عمر ثمّ ابابکر و عمر ثمّ عثمان و عمر ثمّ عمر ثمّ عمر 

 


(1) سفینة البحار،ج7،ص560،از ریاض ملا عبدالله افندی.
(2) شرح نهج البلاغه مرحوم خویی،ج3،ص75، به نقل از علامه مجلسی در بحار از مولف العدد الوقیه و جزائری در انوار نعمانیه
از کتاب استیعاب ابن عبدالله از رجال عامه.
(3) تاریخ تشیع در ایران،از احمد مشکوه.
(4) طریق الإرشاد،ص456.

منبع سايت: http://www.kanizezahra.blogfa.com


 اللّهم العن عمر ثمّ ابابکر و عمر ثمّ عثمان و عمر ثمّ عمر ثمّ عمر 

 

 

حدیث (۱۴) امام موسی كاظم علیه السلام فرمودند:

اَلْمُومِنُ مِثْلُ كَفَّتی الْمیزانِ كُلَّما زیدَ فی ایمانِهِ زیدَ فی بَلائِهِ.
مومن همانند دو كفه ترازوست. هرگاه به ایمانش افزوده گردد، به بلایش نیز افزوده می گردد.

( تحف العقول ص 408)

  
نویسنده : حميد ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٦